اشعار شهادت امام محمد باقر (علیه السلام)

اشعار شهادت امام محمد باقر (علیه السلام)

نسخه مناسب چاپ
بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی

بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی

 

بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی با هر بهانه در همه جا گریه می کنی در التهاب آهِ خودت آب می شوی می سوزی و بدون صدا گریه می کنی هر چند زهر قلب تو را پاره پاره کرد اما به یاد کرب و بلا گریه می کنی اصلاً خودِ تو کرب و بلای مجسّمی وقتی برای خون خدا گریه می کنی آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود با ناله های وا عطشا گریه می کنی با یاد روزهای اسارت چه می کشی ؟ هر شب بدون چون و چرا گریه می کنی با یاد زلفِ خونی سرهای نی سوار هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی شاعر: یوسف رحیمی

 

 

 

 

 

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را

 

نگاه کودکی ات دیده بود قافله را تمام دلهره ها را ، تمام فاصله را هزار بار بمیرم برات ، می خواهم دوباره زنده کنم خاطرات قافله را تو انتهای غمی ، از کجا شروع کنم خودت بگو ، بنویسم کدام مرحله را؟ چقدر خاطره ی تلخ مانده در ذهنت ز نیزه دار که سر برده بود حوصله را چه کودکی بزرگی است این که دستانت گرفته بود به بازی گلوی سلسله را میان سلسله مردانه در مسیر خطر گذاشتی به دل درد ، داغ یک گِله را چقدر گریه نکردید با سه ساله ، چقدر به روی خویش نیاورده اید آبله را دلیل قافله می برد پا به پای خودش نگاه تشنه ی آن کاروان یک دِله را هنوز یک به یک ، آری به یاد می آری تمام زخم زبان های شهر هلهله را مرا ببخش که مجبور می شوم در شعر بیاورم کلماتی شبیه حرمله را بگو صبور بلا در منا چه حالی داشت که در تلاطم خون دید قلب قافله را؟ شاعر: سید حمیدرضا برقعی

 

 

 

در همین کودکی چه پیر شدی، یادگار عزای عاشورا

 

خاطراتی درون ذهنت هست از همان روز های کودکیت خاطراتی عجیب حک شده است در همه جای جای کودکیت حرف های نگفته ای داری بغض ها در گلوت پنهانند اشک هایت همیشه پنهانی است مردم از درد تو چه میدانند... مردم شهر تو نمیدانند که اسیری و شام یعنی چه مردم شهر تو نمیدانند سنگ از پشت بام یعنی چه... مینشینیم پای درد دلت درد دل های تو شنیدنی است با خودت درد و داغ آوردی مزه ی روضه ات چشیدنی است تو خودت شاهد قضایایی راوی درد های عاشورا در همین کودکی چه پیر شدی یادگار عزای عاشورا تو خودت توی کربلا دیدی خیمه هایی که شعله ور شده بود وقت رفتن غروب عاشورا پدرت دست بر کمر شده بود خطبه یا روضه هیچ فرقی نیست قسمت این بود بی نشان باشی خطبه ها را که عمه ات خوانده بهتر این است روضه خوان باشی گریه کارت شده نمیدانم که تو آن روزها چه ها دیدی شاید آقا دلیلش این بوده که سری از بدن جدا دیدی شیعه مدیون خطبه خواندن توست حرف های تو جاودان شده است گفته هایت چه عبرت آموزند مرهم زخم بی کسان شده است من دلم جایی دیگری گیر است گریه شد کار روز و شب هایم فکر بابا بزرگ پیر توام این شده ورد روی لب هایم.... چه بلایی سر تو آوردند بدن تو چرا بدون سر است من که باور نمیکنم اما قول شیخ مفید معتبر است شاعر: جواد پیشنماز